داستانهای امثال_ ریشه ضرب المثل های ایرانی_ باید پدرش را پیش چشمش آورد

( داستانهای امثال_ ریشه ضرب المثل های ایرانی_ باید پدرش را پیش چشمش آورد)

تاجر ثروتمندی قاطری داشت، که در اثر مواظبت زیاد غلامان، خیلی چاق شده بود و تاجر این قاطر را موقعی سوار می شد که به مسافرت های دور می رفت. روزی قاطر را پیش نعل بند بردند تا نعلش را تازه کنند. ولی حیوان نگذاشت به پاهایش نعل بزنند و چند نفر را هم لگد زد. تاجر که خیلی قاطرش را دوست می داشت قصه را برای دوستش گفت. دوستش گفت: هیچ ناراحتی ندارد. آن وقت دوست تاجر با همراهی او به طویله ای رفتند، که الاغی در آنجا بود که از فرط بار کشی خسته و پیر شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگی داشت می مرد. به دستور دوست تاجر، غلام ها الاغ را به دکان نعل بندی بردند که قاطر در آنجا بود. دوست جهان دیده تاجر، پیش رفت و الاغ را به قاطر که از فیس و افاده می خواست پر در بیاورد نشان داد و گفت: به پدرت احترام بگذار مگه تو پدرت را نمی شناسی؟ قاطر از دیدن چنین پدری(الاغ) و شناختن او خجالت کشیده بود، سرش را پایین انداخت و گذاشت نعلش کنند.

 

منبع:کتاب داستانهای امثال_ ریشه ضرب المثل های ایرانی_ تالیف:مسعود حبیب اللهی_ چاپ اول،پاییز88_ ص24

 

 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی قاسمیان ]