غزلی از حافظ در مدح پیامبر اسلام

 

ستاره بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدَرس شد

ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهرنگه کن که میه مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طرب  سرای محبَت کنون شود معمور

که  طاق  ابروی یارمنش مهندس شد

لب از ترَشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم بهزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی بعاشقان پیمود

که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد

چو زر عزیز وجودست نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد

[ ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی قاسمیان ]